
خيالش راحت شد و نفس عميقي كشيد. از صبح منتظر شنيدن اين سوال از او بود و بالاخره شنيد.
<<حسن>> خبريه؟!
آقا! اجازه! بله، خدا به ما يه داداش داده.
با صداي پر از خنده حسن، شكوفه هاي شادي روي لب هاي <<وفاق ايراني>> جوانه زد.
دوست داري براي داداشت يه اسم بزارم كه هميشه بمونه؟ اسمش را بذار نادر. حس قشنگي ته دل حسن را قلقلك داد.
به همان اندازه كه حسن معلمش را دوست داشت، خانواده اش هم او را قبول داشتند. از بس اهل دل بود و با صفا. صبح ها هم او مردم روستاي كوچك زائر عباسي را براي نماز صبح بيدار مي كرد.
حسن پيغام را رساند. به احترام آقاي وفاق ايراني اسم شناسنامه اي بچه شد نادر. اما حسين صدايش مي كردند. و اين نام هم كار عشق بود. عشق به آقا.
مي خواست عضو انجمن اسلامي شود. انجمن شرطكرده بود بايد تاييد خانواده باشد. آمد پيشبرادر بزرگ تاييديه بگيرد ولي او گفت: اگر اين ايرادها را برطرف كني من هم تاييدت مي كنم.
دلخور شد و گفت: انجمن پيشكش خودتون. من نصرف شدم. آن موقع 14، 15 ساله بود. بعد از جنگ هيچ نشاني در وجودش باقي نماند جز لطافت و مهرباني.
نه زياد شلوغ مي كرد نه خيلي آرام. نه كم حرف مي زد و نه زياد پر حرفي مي كرد. اما از بس خونش برخورد بود جاذبه زيادي داشت همه دوستش داشتند.
مثل بقيه همسن و سال هاي همفكرش نوجواني اش در خيابان ها و در موج راهپيمايي مردم به جواني رسيد.
اولين دوره آموزش بسيج را در انرژي اتمي بوشهر گذراند. مربي توپ 106 را تشريح كرد و خواست ار بين بچه ها يك نفر دوباره توضيح دهد. از بين هشتاد نفري كه آنجا بود كسي دست بلند نكرد جز حسين. مسائل فني را خيلي خوب و سريع ياد مي گرفت.
ديد دارد گريه مي كند. پرسيد چه شد حسين جان! گفت: داداش! مجلس ختم فلاني بود اما خيلي خلوت. چون فقير بود. حالا اگر سرمايه دار بود ختمش هم شلوغ بود. ما بايد توي اين ختم ها شركت كنيم.
سفره رنگيني انداخته بودند. همه چيز بود، ماه رمضان هم. حسن هم دعوت داشت. كنار سفره نشست و خورد. اما از نوع خون دلش. اشك مي ريخت و مي گفت: من را كجا آورديد. مي دونيد بچه ها الان توي اون گرماي جنوب چي مي كشن.
نه ربطي به بصره داشت و نه عراق. اما فاميليشان بصريا بود. خيلي گشت اما ريشه اي براي آن پيدا نكرد. سال 65 بود كه به خاطر علاقه اش به آقا فاليش را گذاشت مهدوي.
چند بار رئيس شد اما يك بار هم رئيسي نكرد. اولين بار معاون سپاه جوريز شد و بعد فرمانده عمليات سپاه بوشهر و خارك. أخرين بار هم مسئول ناو گروه درياي استان بوشهر شد.
يك بار گفت: مردم مي دانند ما براي چه به دريا مي زنيم؟ گفتند: نه. دست هايش را بالا برد و گفت: خدارو شكر كه كارمون فقط براي خودشه.
صداي خوشي داشت. در جلسه فرماندهان سپاه او بايد قرأن مي خواند.
ذكر قنوتش هميشه اللهم ارزقني توفيق الشهاده في لبيك بود.
گفت مي خواهم از سپاه استعفا بدهم. به من اجازه نمي دهند. به خاطر مسئوليت هايي كه دارم برم جبهه مي ترسم جنگ تمام شود و من بمانم.
برادرش گفت: ببين امام چي مي خواهد. شهدا اونقدر به گردن ما حق دارند كه اگه ازشدت كار كردن استخوان هامون خرد بشه، بازم نمي تونيم حق لحظه جون دادن أن را ادا كنيم. ببين امام و شهدا چي مي خوان گوش به فرمان باش.
گفت جانم فداي امام، چشم.
بچه هاي ناو گروه را بردند پيش امام. وقتي عمليات عليه نفتكش بريجتون را براي امام تعريف كردند أقا تبسمي كردند.
حسين همان لحظه با خودش گفت: خدايا من ديگه تو اين دنيا بيشتر از اين چيزينمي خوام. حالا هر وقت موعد امرت برسد من أماده ام.
يك بار قسم خورد و گفت: به خدا نمي ترسم اگر امكاناتي كه مي خواهم به من بدهند حاضرم توي دورترين نقطه دنيا عليه أمريكا عمليات كنم
17 مهر 66 صبح رفت. ساعت 8 شب بچه هاي سپاه خبر أوردند ناوچه را پاي كار زده اند. شش روز هيچ خبري نبود. بالاخره أمريكايي ها جسد هاي شهدا را و اسرا را تحويل عمان دادند.
حسين زير شكنجه شهيد شده بود. زخم هاي عميق روي دست و پا و صورتش اين را فرياد مي زد.
بعد از حسين كاملاَ به هم ريخت. همه چهار چشمي مواظب او بودند. صبح از خواب بلند شد خنده در چهره اش مي دويد. گفت حسين آمد به خوابم و بغلم كرد و گفت: چته آقا جون، چرا بي تابي مي كني؟ بخند ...
جدايي ما زياد طول نمي كشه، صبر كن خودم مي آيم سراغت و مي برمت.
ديگر خيالم از وعده حسين راحته، راحت راحت.
تا سال ها چشم هاي خسته مادر هم كاسه اي لبريز از اشك و خون بود. مي گفت روز قيامت كه خانم فاطمه (س) به خدا مي گه اين حسين (ع) منه كه تقديم تو كردم. من هم رو سفيدم.
درسته كه حسين من به پاي حسين (ع) فاطمه (س) هم نمي رسه، اما من هم مي تونم به خدا: بگم منم اين حسين را دادم.
اين حرف ها حرف هاي مادر فرزانه حسين است كه نه سواد خواندن داشت و نه نوشتن.
آقاي وفاق ايراني عجب اسم خوبي براي او گذاشت. هم اسمش نادر بود و خودش.
فرمانده اولين عمليات استشهادي عليه آمريكا در خليج فارس.
فرمانده نادري در سپاه ياران مهدي (عج)
منبع: خاطرات: هفته نامه يالثارات سال يازدهم شماره 303